تبليغاتX
قصیده ی مجروح آب
داستان کوچه صدا
 

توی پنجدری زن میرزا دایره ی بی جلاجل به دست گرفت٬می زد و می خواند: خانمی چقدر ددر می ری٬

با لاله و فنر می ری٬با کره ی کهر می ری٬با یوسف و اصغر می ری.  زن ها ریسه رفته بودند. عمو جان با

عصا به در کوبید: خجالت بکشید شب اول ماه!  با صدای بلند دکلمه کرد : آینده همیشه منتطر ماست

و زمانه بازی خود را دارد.آن روز توی اتاقک شیشه ای٬مزین وقتی شما را نشانم داد٬ترسیدم. چون به

یکباره مطمئن شدم شما را می خواهم مطمئن شدم شما پیشنهادم  را قبول خواهید کرد و این خرافه

سرنوشت است...

به چشم ها بی فروغ  گوگوش فکر می کنم و برایت از جوانی ام می گویم که گوشه ی آغوش تو بود...

لحظه ای صبر اگر می کردی٬پیدایش می کردم... کراســـوس! آغوشت را باز کن٬٬من برای رفتن نیامده ام

آی آی یای کراســــوس! کراسوس...گاهی باید از خود گریخت به او آویخت...

 

پ.ن: تصویرت را در آب دیدم٬تو رفتی ٬من به دنبال رودخانه راه افتادم.

پ.ن۲: بیروتی دارم که آتش می گیرد و نمی سوزد...

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط هاجر رزم پا 

کی می آیی؟

سه روز از رفتنت

و عمری بر من گذشت

از رفتن نیامدی

و حتی در این سه سال

نام تو را بر دخترم نهادم

تا بیایی

چنان دیر کرده ای

که مریم سی ساله است

و سی و سه سال و سه روز

از مرگم می گذرد...

maryam

تمــــــــــــام زندگی ام را

مدیون یک

پیشنهاد بی شرمانه ی

توام!

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط هاجر رزم پا  | 

پدرم میگوید از سولماز بگذر

که رنج میآورد

مادرم گریه می کند از سولماز بگذر

که مرگ می آورد

خواهرهایم به من نگاه می کنند . . . باخشم

که ذلیل دختری شده ام

آه سولماز . . .

اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است...

به کوه می گویم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم...

به دریا می گویم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم...

در خواب می گویم سولماز را می خواهم

جواب می  شنوم من هم...

اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم . . .

زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟

 

پ.ن: مسائلی هستند در حاشیه ی روزگارمان  که نمی شود  ندیدشان

+ نوشته شده در  ساعت 8  توسط هاجر رزم پا  | 

 

تهــــــــــــــــران٬

                       دارد می ترکـــد

 

از این همه که من عاشــق تو هستـــم...

 

 

پ.ن: سرنوشت من! بیا قدم بزنیم زیر این بیــد مجنون٬فارغ از این  ترافیکی که تو را اسیر کرده است و من را بی تاب!

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط هاجر رزم پا 

 

یعنی خلاصه ی تمام ماهیت من آن بود که دکـــــــــــتر بهلول آپرین بگوید : اینم رزم٬اینم پا ؟

به هر حال آنکه حس خوشایند نشئگی ست لمس نگاه تو٬ ولو در عبور شبانه ی هنجارها٬به دلیل

چشم هاش..

 

+ ما را به جام هندی٬ما را به رسم رندی٬ما را به رنج دوری٬ما را به عشق و شوری٬ما را به راز فاشی٬ما

را به آش و لاشی٬ما را به حامله ی باکره٬ما را به شهید زنده٬ما را به شیخ موبایل دار٬ما را به بسیجی

فایل دار٬ما را به نهضت حسین٬ما را به فرودگاه خمین٬ما را به رهبر صوفی٬ما را به تایپ کوفی٬ما را به

حامله ی باکره٬ما را به شهید زنده٬ما را به آسفالت سوراخ٬ما را به لذت آخ٬ما را به حامله ی باکره٬ما را

شهید زنده...همش دلم می گیره...همش تنم اسیره...

 

+ این روزها ٬ مثل بستنی آسیب پذیر شده ام...

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط هاجر رزم پا 

 

خیال کن دست می شویم از ماه منهــــــــدم

در این آب دیوانه

خیال کن ٬دست های پر رفت و آمد باد...

هر روز چفت ترم می کند با این هوا

 

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط هاجر رزم پا 

 

"  حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند. "

 

 + به آن سیم ها و کابل ها٬ صفرها و یک ها٬ به آن اینترنت کم سرعت٬به آن حرف و حدیث های خاله زنکی بگو : هیچ چیز مانع به هم رسیدن ما نشد! هر چه کرد نشد که نشد!

نه جنبش سبز میرحسن نه جنبش قهواه ای ا.ن نتوانست جدامان کند.خوشحالم!

خوشحال بانو!

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط هاجر رزم پا  | 

 

چه زود هوا تاریک شده است

و حالا کورسوی هزار نور کوچک و بزرگ در زمین

و در آسمان !

جمع و جور می شوم تا تو نیز در پنجره ها جا شوی ،

برای سکوت طولانی ِ آینده...

+

 ـ خرگوش ها اینجوری می خوابن؟

ـ خرگوش من که اینجوری می خوابه...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط هاجر رزم پا 

 

من همیشه٬

از همان بچگی

عاشـــــــــق تو بودم...

+ نوشته شده در  ساعت 22  توسط هاجر رزم پا 

 

جامعه٬ در ذهن من همیشه٬پیاده رو شلوغی ست که هی مردمی از همه ی اقشار و همه ی الوان٬می آیند و می روند.

می دانی کراسوس! اتفاقی نبود لمس یک جفت چشم٬بین خیل جمعیتی که میآیند و می روند٬گاهی فقط می ایستند ما را نگاه می کنند و دوباره می روند.

کراسوس! قاصدک های ساده لوحی که می بینی٬برای خاطر آرزوهای همیشگی ما ست که هنوز در سفرند. نه عزیزم...نه. هیچ چیز این دنیا اتفاقی نیست. من و تو برای رسیدن به هم٬معجزه کم نداریم اصلا!

 

+ مشکلی نبود.اگر هم بود٬شاید اینکه ما را دست کم گرفته بودند. نمی دانستند توی همین پیاده روی شلوغ٬ چشم هایت را پیدا می کنم.

+ نوشته شده در  ساعت 6  توسط هاجر رزم پا  | 

 

ـ یه بوس بده بریم بخوابـــیم...

-  بوس

ـ  بوس

- خوشمزه بود!

 

 

+ شاخه نبات!

هر جا هستی٬ دســــــــت علی به همرات...

+ نوشته شده در  ساعت 6  توسط هاجر رزم پا 

 

عابر بانکـــــــــــم در جیبم٬ موبایلم در جیب دیگرم.

وا می رهم از این دنیا!

وا می رهم!

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط هاجر رزم پا  | 

 

             ابوما نوبل صلح را گــــــــــــرفت ...

 

In your face یعنی به کوری چشم شما

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط هاجر رزم پا 

 

childhood

                                     

 

۱۵ مهـــــــــــــــــــــربانی  است.

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط هاجر رزم پا 

 

[در سایه روشن.شاید پس از معاشقه.پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهایشان را به هم تکیه داده اند. زن انگور می خورد.مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست ]

زن   بگو آ

مرد   آ.

زن    مهربون تر٬آ

مرد    آ.

زن     آهسته تر٬آ.

مرد     آ.

زن      من یه آی لطیف تر می خوام٬آ.

مرد      آ

زن     با صدای بلند اما لطیف٬آ.

مرد     آ.

زن     بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوسم داری.

مرد     آ.

زن      بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد     آ.

زن     بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد    آ.

زن    بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای اعتراف کنی خیلی خری

مرد    آ.

زن    بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای بگی واسه م می میری.

مرد    آ.

زن    بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد    آ.

زن     بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای بهم بگی لباسات رو در آر.

مرد    آ.

زن    بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد    آ.

زن    بگو آ٬مثل اینکه بخوای بهم بگی سلام

مرد    آ.

زن    بگو آ٬مثل اینکه بخوای بهم بگی خداحافظ

مرد    آ.

زن   بگو آ٬مثل اینکه ازم بخوای یه چیزی واسه ت بیارم

مرد    آ.

زن    بگو آ٬مثل اینکه بخوای بهم بگی خوشبختم. 

مرد    آ.

زن     بگو آ٬مثل اینکه بخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد    آ.

زن    نه  اینجوری نه.

مرد    آ.

زن    ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمی کنم .

مرد    آ...

زن    بگو آ٬یه جوری انگار می خوای بهم بگی دیگه نمی خوای من رو ببینی.

مرد    آ...

زن     آهان.حالا خوب شد.حالا بگو آ٬یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بدون من خیلی بد خوابیدی٬که فقط خواب من رو دیدی٬و صبح خسته و کوفته بیدار شدی بدون اینکه هیچ میلی به زندگی داشته باشی.

مرد    آ...

زن   آهان٬بگو آ٬انگار که می خوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی.

مرد    آ.

زن   بگو آ٬ انگار که بخوای بهم بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ.

مرد    آ.

زن    بگو آ٬ انگار که می خواب بهم بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه.

مرد    آ.

زن   ازم بخواه که بگم آ.

مرد    آ.

زن    ازم بخواه که یه آی لطیف بگم.

مرد    آ.

زن      ازم بپرس که همون قدر که دوستم داری٬دوستت دارم؟

مرد    آ؟

زن    بــــهم بگو که دارم دیوونه ت می کنم.

مرد    آ.

زن   و اینکه دیگه حوصله ت سر رفته.

مرد    آ.

زن    خب. من قهوه می خوام؟

مرد    آ؟

زن    معلومه که می خوام.

[مرد بلند می شود و برای زن قهوه می ریزد ]

مرد    آ؟

زن    آره٬یه قند کوچولو٬مرسی

مرد   [ پاکت سیگارش را به سوی او می گیرد ] آ؟

زن   نه خودم دارم.

مرد   [ فندکش را به سوی او می گیرد] آ؟

زن    فعلا نه٬مرسی.

مرد    آ؟

زن    نمی دونم...شاید...ترجیح می دم امشب خونه غذا بخوریم.

مرد    آ.

زن    باشه٬ولی آخه٬سسش رو داریم؟

مرد    آ.

زن    پس بریم بیرون.

مرد    آ.

زن    پس همین جا بمونیم.

مرد    آ...

زن    بیا اینجا...

مرد    آ...

زن    تو چشمام نگاه کن.

مرد    آ.

زن    تو دلت یه آ بگو.

مرد    ...

زن   مهربون تر.

مرد    ...

زن   بلندتر و واضح تر ٬واسه اینکه بتونم بگیرمش.

مرد    ...

زن    حالا یه آ تو دلت بگو انگار که میخوای بهم بگی دوسم داری

مرد    ...

زن    یه بار دیگه.

مرد    ...

زن   تو دلت یه آ بگو ٬انگار می خوای بهم بگی٬هیچ وقت فراموشم نمی کنی...

مرد    ...

زن   تو دلت یه آ بگو٬انگار می خوای بگی خوشگلم.

مرد    ....

زن   حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم..یه چیز خیلی مهم...و می خوام تو دلت بهم جواب بدی... آماده ای؟

مرد  ...

زن    آ؟

مرد   ...

زن    ...

مرد   ...

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط هاجر رزم پا  | 

 

دیر آمدی موسا

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم.

 

+ یک پی نوشت کوتاهم٬در متن مفصــــــــــل دستان تو.

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط هاجر رزم پا  | 

 

آن ذهنی که شب خواب ببیند علیرضا خمسه مرده است و خودش در اکلاهاموسیتی ست و آنجا با میم.Freee ملاقات مرده است.   فقط فکر کن...

 

+ پبدا کنم افکار قبل خواب را!

+ نوشته شده در  ساعت 9  توسط هاجر رزم پا 

 

اولین بار کدام طراح لباس٬کدامیـــــــــــن خیاط و درزی٬ جیـــــــب گذاشت روی سینه ی  پیراهن های مردانه؟

               جیبی یه غایت احمقانه...

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط هاجر رزم پا  | 

 

سرگیجه های

                    بعد از

نوشیدن شرابـــــــــــــــی

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط هاجر رزم پا 

 

من تو را از درون می شناســــــــــــم. و از زیر پوســــــــــت!

پ.ن: خیالتان راحت بزرگوار! دست کوتاه من٬هرگز به دامان بــــــــــــــلند شما نمی رسد. حافظ از همان اول بهتر می دانست من خاکی که از این در نتوانم برخاست٬از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند؟ شما همسایه آن بی سوی آسمان ها را چه کار است با ما خس و خاشاک ها  آخر... ما از همان اول هم عوضی بودیم

اما شما هم بزرگوار! هندوانه ای نباش که قاچ می شود و مشاع دیگران...

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط هاجر رزم پا  |