اگر نوشتن اختراع نشده بود امشب غصه گداز می شدم.غصه گداز را جنوبی ها میگن به این حالت الان من. چیزی که می خوام بگم لازمه ی درکش اینه که خاله باشی.یا خاله ای داشته باشی که حداکثر فاصله ی سنی و ذهنیت باهاش شش هفت سال باشه. کسی بوده که امروز نیست.من امشب خبر مرگ را به شکل هیولای سیاه قیرآلودی دیدم که یک خانم جوان و زیبا را بلعیده. آن هم وقتی که خیلی عجله داشته٬تولد پسرش بوده و باید یک کیسه بزرگ میوه می خریده و توی یک بولوار لعنتی ایستاده بود بلعیده. - حتم دارم بعد از این افروز از اون بولوار متنفر میشه - هیولا دهان سیاهش را باز کرد و خانم زیبا و جوان را بلعید.به شکل یک پیکان - زشت ترین پیکان دنیا - درآمد و حین سبقت غیر مجاز زهرای عزیز را با خودش برد...
افروز عزیزم متاسفم که این همه پراکنده حرف می زنم توی سرم حرفهای پراکنده ی زیادی هست.دستهام می لرزه اما راحت حرف می زنم چون می دونم این سطرها رو تو هرگز نمی خونی. ..دنیای مسخره ایست...دنیایی که توی اون سرطان و مرگ هست خیلی دنیای مسخره ای میشه...
مفهوم "خاله" رو هیچکس مثله من و شاید تو با پوست و گوشتش درک نمکنه. هر کس یه ربع با من حرف بزنه راحت متوجه میشه که چاهار تا خواهر دارم که خاله شونم و جونم واسه شون در میره. توی همون یه ربع خلق و خو٬ عادت ها و خصوصیت ها شونو میفهمه... افروز عزیز درکت می کنم اما آرزو دارم می مردم و جای تو نبودم. عصی میگه خاله مواظب خودت باش...من فکر کردم که اگه یک تار مو از سر هر کدومشون کم بشه این دنیا دیگه واسم دنیا نمیشه. درکت می کنم افروز عزیزم اما زندگی م رو میدم که یک لحظه جای تو نباشم...گفتم عصی مواظب خودت باش با احتیاط رانندگی کن من از نداشتنت می ترسم...اگه نباشید من نیستم.
عزیزم راستش رو بخواهی من هنوز شیفته تو و حرکات ریز و تکنیکیت هستم. دوست داشتن تو هیچوقت به نظر من کار چیپ و سطح پایینی نیومده. من در عین روشنفکری و نخبگی و خیلی پزهای دیگه هنوز مثه دخترای نو جوون دهه ی چهل الگوم تویی. هر وقت می بینمت جلو تلویزیون میخ میشم. بی اغراق میخ میشم.میخ میخ.خیلی میخ.تو انقدر خوبی که توی هر سن و سالی باشی یه جماعت رو مسحور کنی. به نظر من خلقت تو همه چیزش برنامه ریزی شده بود. راه رفتن ات سر تکون دادن ات بند عینک ات رقصیدن ات و کلا همه حرکات و سکنات تو انگار برنامه ریزی شده. الله اکبر از این همه زیبایی بانو ! وقتی موهامو مثه تو کوتاه می کنم٬وقتی مثه تو می رقصم٬حتی وقتی مذبوحانه سعی می کنم مثه تو بخونم٬حس خوبی دارم.
دیشب داشتم واسه رضا کتاب خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی رو می خوندم.جریان ستاره شدن تو اصلا گریه دار نبود اما نمی دونم چرا یه بغض سفت و سمج نذاشت دیگه بخونم...می خوام بگم خیلی نسبت به شما احساسات شدید دارم. به رضا گفتم که چقد آرزو داشتم دهه ی سی و چهل دنیا می اومدم...
من تمام فیلم هایی که بازی کرده ای رو دوست دارم حساب تموم اونها با حساب تموم فیلمفارسی ها جداست...من به آقا مسعود کیمیایی حسودی می کنم که عکس تو روی پیانوی سفید خونه ش هست. من با مسعود کیمیایی عزیز همدردی می کن برای تمام لحظه های دلتنگیش و روزهایی که تو رو خواست و نبودی.و این مرد لوطی با صدای تو مثله داش آکل پرپر شد...از این گوشه ی دنج و تاریک به اون سر دنیا تولدت رو تبریک میگم و می خوام بدونی که گوگوش!عشق تو ما رو کشت...
دانلود غزل گوگوش در سال ۱۳۴۲+
عنوان از کتاب خاطراتی از هنرمندان٬پرویز خطیبی«يکِ بعدازظهر است ولي انگارنهانگار. خانه تاريکتر از هميشه در اين ساعت روز است. با اينکه هنوز پانزده روزي مانده به مهر، هوا حالش خراب شده. ديروز نم باراني هم زد. مينشينم روي کاناپه. کتابهايي که خريدهام، در کيسهاي با آرم شهر کتاب، جلو رويم روي ميز است. براي برداشتنشان عجله نميکنم. ميخواهم مراسم را دقيق انجام بدهم. با همان دقتهايي که رضا بهشان ميگويد وسواس. اين تنها وسواسم است که دوستش دارم.
اين حال امروز از صبح همراهم بود. بيدار که شدم ميدانستم روز من است. توي خواب خوش گذشته بود. زيرزمين خانهي مادربزرگ پدريام بودم. هواي زيرزمين سرد و نمناک بود. نشسته بودم کف زمين. نقاشييي را نصفه ول کرده بودم و با مدادتراش نوک مدادرنگيهايي که جلوم ريخته بود، تيز ميکردم. از آن مدادتراشهايي بود که هميشه آرزويش را داشتم و هيچوقت نداشتمش.»
بخشی از داستان «همهشان هستند، جومپا لاهيری، سام شپارد، رضا قاسمی و بقيه»
جایی به نام تاماساکو، فلامک جنیدی،نشر چشمه
می خواهی با هواپیمای اسباب بازی ات
مرا به سفر ببری
به هر کجای دنیا که دوست داشته باشم
هواپیمای تو
بلند می شود
اوج می گیرد
و من هنوز نمی دانم
هر کجای دنیا که دوستش دارم کجاست
من و بی شمار مسافران پشت سرم
از حوا گرفته تا دختران به دنیا نیامده ام
از حضرت مریم گرفته تا روسپیان خیابان تهران
خلبان کوچک
فرودگاهش را پیدا نمی کند
و ارتفاع خود را از سطح زمین و دریا نمی داند
به تمام برج های مراقبت بگویید
این یک وضعیت اضطراری است...
( راضیه بهرامی )

پناه بردن از سیلی پدر
به آغوش پدر
پدر یکی ست
زننده و در آغوش گیرنده
زیاد می زنی
بزن
کی در آغوش می گیری؟
بگو
وارستگی
پذیرفتن است
و
آرام بودن_
علیرضا روشن